نویسنده: امید رنجبر عمرانی
پاییز در تقویم رنجدیدگان، هرگز با ترنم عاشقانهی برگریزان و شمیم خاطرهانگیز کتابهای نو آغاز نمیشود، برای خانهای که ستونهایش بر شانههای خمیدهی یک کارگر بنا شده، مهرماه طلیعهی یک سوگواری خاموش و حلول فصلی از هراسهای بیپایان است.
هوای خنک شهریور که در کوچهها میپیچد، دلشوره چون بختکی سیاه بر جان خانوادههای فرودست چنگ میاندازد، در این جغرافیا، صدای نخستین زنگ مدرسه، سرود فرخندهی دانایی و آگاهی نیست؛ بلکه چکاچک شمشیرهایی است که بیترحم، روح و شأن انسانی یک سرپرست خانوار را هدف گرفتهاند.
در میان تمام هزینههای خردکنندهای چون روپوش، نوشتافزار، کتابهای درسی و مبالغ اجباری با نامهای فریبندهی گوناگون، اینک دمل چرکینی سرباز کرده که هر روز صبح تا ظهر، استخوانسوزتر از تمام این مصائب، گلوی کرامت پدر را میفشارد، این عفونت دهانگشوده، هزینهی جانکاه میانوعده و خوراکی زنگ تفریح است؛ زنگی که قرار بود طنین فراغت کودک باشد، اما امروز به قربانگاه آبروی تهی دستان بدل شده است.
در حیاط مدرسه، درست در همان دقایق کوتاهی که زنگ تفریح نواخته میشود، صحنهای مهیب و بیصدا از شکاف طبقاتی به نمایش درمیآید. زنگ که به صدا درمیآید، حیاط مدرسه به کارزاری ناخواسته بدل میشود؛ کارزاری که در یک سوی آن، کودکانی با کیفهای آکنده از بستهبندیهای چشمنواز، آبمیوههای طبیعی، کیکهای گرانقیمت شرکتی و مغزهای مقوی حضور دارند و با خیالی آسوده به سوی بوفههای پرزرقوبرق گام برمیدارند.
در دیگر سوی این میدان، کودک کارگر ایستاده است؛ با دستانی لرزان که زیپ کهنهی کیفی فرسوده را به زحمت باز میکند تا لقمهای پیچیدهشده در تکهای پلاستیک کهنه یا کاغذ باطله را در مشت خود بپوشاند.
او لقمهاش را نه برای لذت میبلعد، بلکه برای رهایی از نگاه سنگین همسالان، یا سر به زیر میافکند و به سمت لولههای زنگزدهی آبخوری میگریزد تا صدای سوزناک قاروقور معدهاش را با جرعهای آب سرد خاموش کند و در پاسخ به تعارف دیگران، بغض خود را با تکرار دروغی تلخ فرو دهد که سیری پیشین را بهانه میسازد.
در این لحظات، روح معصوم کودک، بی آنکه تعریفی از اقتصاد و فاصلهی طبقاتی بداند، سنگینی زهرآلود تحقیر را با تمام پوست و گوشت خود مزهمزه میکند.
ریاضیات این روزمرگی، آمیخته به خونی است که از پیکر رنجور کارگر میچکد. بررسیهای میدانی و حقیقت بینقاب بازار نشان میدهد که هزینهی یک میانوعدهی بسیار ساده، شامل یک بطری کوچک شیر، یک عدد میوهی معمولی و یک کیک یا نان و پنیر مختصر برای روزهای تحصیلی یک ماه، دستکم رقمی بین ۴ تا ۱۲ میلیون تومان آب میخورد.
در عادلانهترین و میانهروترین برآورد، این رقم برای هر دانشآموز بر روی عدد هولناک ۶ میلیون تومان در ماه متوقف میشود. این یعنی روزانه حدود دویست هزار تومان؛ رقمی که در جهان کالاهای امروزی حتی بهای یک ساندویچ کامل هم نیست، اما در جهان کارگری به اندازهی یک کوه سنگینی میکند.
فاجعه زمانی از پرده برون میافتد که این رقم را در برابر عرق جبین یک ماه کارگر قرار دهیم. پدری که با ساعتها اضافهکاری فرساینده، بیداریهای ممتد و استنشاق غبار کارگاهها در نهایت مبلغی نزدیک به ۲۵ میلیون تومان دریافت میکند، درمییابد که تنها برای سیر نگهداشتن شکم یک فرزندش در ساعات درس، باید بیستوچهار درصد از کل درآمد ماهانهاش را قربانی کند.
این تراژدی زمانی به اوج تباهی میرسد که خانه، میزبان دو فرزند دانشآموز باشد. در این نقطه، هزینهی خوراکی مدرسه به ۱۲ میلیون تومان در ماه یعنی معادل چهلوهشت درصد از تمام هستی، توان و دستمزد ماهانهی یک کارگر سرریز میکند؛ نیمی از خونبهای سی روز جانکندن، تنها در زنگهای تفریح و در میان دو زنگ کلاس بلعیده میشود. این دیگر یک محاسبهی اقتصادی ساده نیست، بلکه کالبدشکافی یک قتلعام معیشتی است.
وحشت بیپایان این چهلوهشت درصد در این واقعیت نهفته است که این بخش عظیم از دستمزد، پیش از آن ناپدید میشود که دست کارگر حتی به پرداخت هزینههای محوری و گریزناپذیر زندگی برسد.
این سهم هولناک، نه برای پرداخت اجارهخانهای که هر سال چون هیولایی دهان باز میکند، نه برای تهیهی گوشت و برنج وعدههای اصلی سفره، نه برای درمان دردهای کهنهی جسمی و تهیهی داروهای حیاتی و نه حتی برای پرداخت بهای سرویس ایابوذهاب و پوشاک زمستانی است.
این نیمی از درآمد است که پیش از رسیدن به خانه، در حیاط مدرسه دود شده و به آسمان میرود، در چنین وضعیتی، خانوادهی کارگری ناچار است تمام ابعاد حیات، کرامت و بقای خود را با پنجاهودو درصد باقیمانده، یعنی رقمی در حدود ۱۳ میلیون تومان، پیش ببرد.
زیستن با چنین رقمی برای پرداخت اجارهبها، قبوض سرسامآور آب و برق، اقساط خردکننده و نان شب، دیگر یک زیست انسانی به شمار نمیرود؛ بلکه شعبدهبازی دهشتناکی در مرز میان باریکهی حیات و ورطهی نیستی است.
در این تنازع نابرابر، خانوادهها وادار میشوند وعدههای اصلی غذایی خود را حذف کنند، از درمان بیماریهای خود چشم بپوشند و پوسیدن تدریجی دندانها و دردهای جسمی خود را مسکوت بگذارند تا مبادا دست فرزندشان در برابر چشمان کودکان دیگر خالی بماند.
در تاریکی نیمهشب، هنگامی که شهر در آرامش فرو رفته، در خانهی کارگر بزم دردی خاموش برپاست. چراغ کمسوی آشپزخانه روشن است و مادری با دستهای زبر و ترکخورده، نانهای بیات را با حسرتی جانسوز قطعهقطعه میکند.
او قوطی خالی از پنیر مرغوب و تهی از گردو را ورانداز میکند و سیبهای لکهدار و ارزانقیمت را در کیسهای مندرس میپیچد، در حالی که دانههای اشک بر گونههای خستهاش جاری است.
او خوب میداند که این بستهی محقر، فردا در برابر رنگینکمان خوراکیهای همکلاسیها، به سوهان روح فرزندش بدل خواهد شد.
چند قدم آنسوتر، پدری به سقف ترکخوردهی اتاق خیره مانده و بار سنگین شرم، قفسهی سینهاش را خرد میکند، ذهن خستهاش مدام در تکرار جمع و تفریقهای بیحاصل میسوزد، تصویر نگاه حسرتزدهی دختر یا پسرش در مقابل بوفهی مدرسه، چون تیری زهرآگین در قلبش فرو میرود.
هیچ دردی در پهنهی هستی برای یک مرد، کشندهتر و ویرانگرتر از این حس بیپناهی نیست که ببیند با وجود به حراج گذاشتن تمام نیروی جوانی و سلامت تنش، حتی از سیر کردن آبرومندانهی شکم فرزند خردسال خویش در ساعات مدرسه ناتوان است.
این شرمندگی، خونی است که در سکوت شب از چشمان پدر میچکد و تمام وجودش را ذرهذره خاکستر میکند.
کودکی که هر روز نابرابری را در دهان خود حس میکند، خیلی زودتر از رسیدن به بلوغ طبیعی، طعم زوال معصومیت را میچشد.
او درمییابد که ارزش انسانها بر نیمکتهای مدرسه، نه با هوش و استعداد و اخلاق، بلکه با مارک خوراکیها و حجم اسکناسهای مچالهشده در جیبها سنجیده میشود.
این محرومیت مداوم، در وجود کودک گرههایی عمیق از حقارت، خشم پنهان و حس سرخوردگی به جا میگذارد که تا واپسین سالهای عمر ترمیم نخواهد شد.
او یاد میگیرد که در جمع احساس کوچکی کند، سر خود را همواره پایین نگه دارد و خود را تافتهای جدا بافته از شادیهای زمانه بداند. سوءتغذیه ناشی از این فقر نه تنها توان ذهنی و قدرت یادگیری دانشآموز را در کلاس درس زایل میسازد، بلکه شالودهی شخصیت او را زیر آوار این بیعدالتی ویران میکند.
مدرسهای که قرار بود پایگاه رشد و باروری اندیشهها و بال پرواز برای آینده باشد، برای این کودکان به نمایشگاهی بیرحم از نداشتههایشان تبدیل شده است؛ مکانی که در هر زنگ تفریح، بر فقر خانوادگی آنان صحه میگذارد و روانشان را در مسلخ دارایی دیگران ذبح میکند.
فروریختن ستون فقرات خانوادهها در زیر چرخدندههای بیامان معیشت، تصویری هولناک از جامعهای است که در آن، ابتداییترین نیازهای حیاتی به آرزوهایی دستنیافتنی تبدیل شدهاند.
وقتی چهلوهشت درصد از دسترنج پاک یک کارگر در لقمههای زنگ تفریح نابود میشود، زنگ خطری به صدا درمیآید که نشان از سقوط هولناک کرامت انسانی در گرداب بیعدالتی ساختاری دارد.
خوراکی مدرسه، نه کالایی تجملی و نه هوسی زودگذر است؛ بلکه حق مسلم کودکی است که برای ساختن فردای خود نیازمند توانی اندک در جسم و تسکینی کوچک بر روان خویش است.
تا هنگامی که این ارقام مهیب و این فاصلههای ژرف بر زندگی زحمتکشان آوار است، هر پاییز به جای نوید شکوفایی، مرثیهای سوزناک برای رویاهای خاکسترشده خواهد بود؛ رویاهایی که همراه با قطرههای عرق جبین پدر و اشکهای پنهان مادر، در میان هیاهوی حیاط مدرسه زیر پا له میشوند و تصویری تلخ از تباهی امید را برای نسلی بیگناه رقم میزنند./
نویسنده: امید رنجبر عمرانی