گزارش: امید رنجبر عمرانی

شالیزارهای پهناور دابودشت آمل، همیشه در تیرماه، جشن طلایی برنج را بر پا می‌کردند؛ امّا امسال، این جشن، به سوگ خون نشسته است. نه از خشکسالی، که از بارش اشک‌هایی که از دل پیرمردی ۷۲ ساله، چون سیلی خروشان، جاری می‌شود؛ اشک‌هایی برای کودکانی که در مدرسه شجره‌طیبه میناب، زیر موشک‌های آمریکا، مثل شمعی در طوفان، خاموش شدند. حاج صادق، امّا یک کشاورز معمولی نیست؛ او که روزگاری در شلمچه و سوریه، اسلحه به دست گرفت و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کرد، امروز در میان بوته‌های برنج، با یاد کودکان میناب، سوگوارانه، خوشه‌ها را می‌چیند و هر خوشه، روایت کودکی است که در آوار مدرسه شجره طیبه میناب، برای همیشه، در خون خود غلتید. او خود را فقط یک سرباز ولایت می‌نامد؛ سربازی که در سنگر شالیزار، پیمان خود را با رهبر و نظام، با هر دانه برنج، محکم‌تر از کوه‌های البرز، به امضا رسانده است.

شالیزاری در سوگ کودکان میناب

ظهر گرم تیر ماه، وقتی آفتاب سوزان بر شالیزارهای دابودشت، خون شهدا را در افق، سرخ‌تر و سرخ‌تر می‌نمایاند، حاج صادق، پیرمرد ۷۲ ساله، در میان دریای طلایی سبز برنج، قامت خمیده‌اش را راست می‌کند و آستین بر پیشانی می‌کشد. عرق از چهره‌اش می‌چکد و بر خاک تشنه می‌ریزد؛ امّا این عرق، با اشک آمیخته شده است؛ اشک‌هایی که برای کودکان میناب جاری می‌شوند؛ کودکانی که در مدرسه شجره‌طیبه میناب، زیر موشک‌های آمریکا خبیث، چون برگ خزانی در برابر تندباد، پرپر شدند.

حاج صادق، هر بار که خوشه‌ای برنج را از زمین جدا می‌کند، با خود زمزمه می‌کند: «این خوشه، به یاد ضحی‌پسند است؛ آن دختر ۹ ساله‌ای که در میناب، با کیف مدرسه‌اش، چون پرنده‌ای به آسمان پر کشید، این خوشه، به یاد محمدصادق غلامی است؛ پسری که عاشق امام رضا(ع) بود و حالا، در کنار ایشان، آرام گرفته است و این خوشه، به یاد ماکان نصیری است؛ آن کودک ۱۲ ساله‌ای که در میان آوار و خون، هیچ چیزی از او بر جای نماند جز یک لنگه‌کفش که با خاک و خون آمیخته بود؛ کفشی که امروز، در موزه مقاومت، فریاد مظلومیت کودکی است که آمریکا، حتی پیکرش را هم به مادرش بازنگرداند.»

«همان یک لنگه‌کفش، فریاد می‌زد که ماکانی با آرزوهایی بزرگ بود؛ کلاس ششمی که عاشق ریاضی و فوتبال بود و رویاهایش را در دفتر مشق‌اش می‌نوشت؛ امّا موشک آمریکا جنایتکار، او را در میان خروارها آوار، گمنام و بی‌نشان، به آسمان پرواز داد. من هر بار که این خوشه را می‌بینم، یاد آن لنگه‌کفش می‌افتم که در میان ویرانه‌ها، تنها گواه بودن او بود؛ گواهی که بر مظلومیت نسلی که آمریکا، حتی خاکسترش را هم به مادرانشان بازنگرداند.»

امّا آنچه این شالیزار را از دیگر مزارع متمایز کرده، پرچم‌های سه‌رنگ ایران است که با احترام، در میان هر چند بوته برنج، چون نیزه‌هایی در دستان سپاه اسلام، به خاک سپرده شده‌اند. پرچم‌هایی که در باد می‌لرزند و یادآور ایستادگی مردی‌ هستند که هم در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل و هم در میدان تولید، سربازی ولایت را به نمایش گذاشته است؛ مردی که با هر نگاه به این پرچم‌ها، یاد کودکان شهید مدرسه شجره طیبه میناب را در دل خود، زنده و جاوید می‌دارد.

اشک هایی که برنج را بارور کرد

حاج صادق، در میان شالیزار، گام برمی‌دارد. نگاهش به پرچم‌های سه‌رنگی می‌افتد که در کنار بوته‌های برنج، همچون نگهبانانی خاموش، ایستاده‌اند. ناگهان، سیل اشک از چشمان بارانی‌اش سرازیر می‌شود. دست‌های پینه‌بسته‌اش را بر چهره می‌کشد و با صدایی که از اعماق وجودش برمی‌خیزد، می‌گوید: «وقتی خبر شهادت بچه‌های میناب را شنیدم، یک شب تمام، در همین شالیزار، چون مادری که فرزندش را از دست داده، گریه کردم. اشک‌هایم بر خاک تشنه جاری شد و از فردایش، برکت عجیبی در رشد برنج‌ها مشاهده کردم، گویا این خاک، با خون کودکان مظلوم میناب عجین شده و خوشه‌ها، گویی در سوگ این کودکان، سر تعظیم فرود آورده‌اند و سنگین‌تر از همیشه، بر دوش تاریخ، ایستاده‌اند.»

«من برای هر کدام از این بچه‌ها، یک خوشه برنج می‌چینم و با خود می‌گویم: این خوشه، یادگار کودکی است که در میناب، زیر آوار ماند. او باید بزرگ می‌شد، باید به مدرسه می‌رفت، باید در کنار ما می‌ایستاد و از این نظام اسلامی دفاع می‌کرد امّا آمریکای جنایتکار، با موشک‌های مرگ‌بارش، نه فقط پیکر او، که رویاهایش را هم به خاک و خون کشید.» حاج صادق، خوشه‌ای برنج را از زمین برمی‌چیند و به آسمان می‌گیرد، نگاهش خیس و دستانش، چون شاخه‌ای در تندباد، می‌لرزد، صدایش می‌شکند و با گریه مردانه‌ای که از عمق ایمان برمی‌خیزد، ادامه می‌دهد:

«چگونه می‌توانم این کودکان را فراموش کنم؟ آنها در نمازخانه مدرسه، با پیشانی‌هایی که بر خاک عبادت، سجده می‌کردند، غافل از آنکه موشک‌های آمریکا، سقف را بر سرشان خراب کند، با خدای خود نجوا می‌کردند، ماکان نصیری، آن کودک ۱۲ ساله، با یک لنگه‌کفش، گمنام و بی‌نشان، چون ستاره‌ای در شب تار، به آسمان پر کشید. این برنجی که با اشک من قد کشیده، فریاد این کودکان است؛ فریادی که به من می‌گوید: حاج صادق، تو که در شلمچه و سوریه جنگیدی، امروز هم باید بایستی و به آمریکا بگویی که ما تا ظهور، ایستاده‌ایم و هرگز، هرگز تسلیم نمی‌شویم.»

سه دوره جهاد، از شلمچه تا سوریه و میناب

حاج صادق که ترجیح می‌دهد به جای نام کامل، به «سرباز ولایت» شناخته شود، افزون بر ۳۵ سال سابقه کشاورزی در شالیزارهای دابودشت آمل، برگ زرینی از حضور در لشکر عملیاتی ۲۵ کربلا مازندران در عملیات رمضان سال 1361 و سپس جبهه مقاومت سوریه در دفاع از حرم حضرت زینب(س) را در کارنامه خود دارد؛ کارنامه‌ای که هر صفحه‌اش، با خون شهدا، طلاکاری شده است.

او با اشاره به سه دوره جهاد در زندگی خود، می‌گوید: «نخست، جهاد در عملیات رمضان با لشکر عملیاتی ۲۵ کربلا مازندران در شلمچه بود که با رمز «یا صاحب‌الزمان ادرکنی» به دل آتش زدیم و تا ۲۳ کیلومتری بصره پیش رفتیم. دوم، جهاد در سوریه برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) در برابر تکفیری‌های آمریکایی بود که می‌خواستند پرچم اسلام را به زیر بکشند و سوم، جهادی که امروز در همین شالیزار انجام می‌دهم؛ جهاد تولید و خودکفایی در راستای تحقق منویات قائد شهیدمان امام خامنه ای (ره) درباره اقتصاد مقاومتی است؛ جهادی که با هر دانه برنج، دشمن را به عقب‌نشینی وادار می‌سازد.»

حاج صادق، با نگاهی به پرچم‌های سه‌رنگ ایران، ادامه می‌دهد: «من در سوریه، با چشمان خودم دیدم که چگونه مدافعان حرم، با دست‌های خالی، در برابر تکفیری‌های آمریکایی ایستادند و حرم حضرت زینب(س) را از چنگال دشمنان نجات دادند. امروز، همان آمریکای جنایتکار با موشک‌های تاماهاوک، مدرسه‌ای در میناب را هدف قرار می‌دهد تا کودکان معصوم را به خاک و خون بکشد. دشمن یکسان است؛ فقط سلاح‌هایش عوض شده و جنایت‌هایش، آشکارتر گشته است. امّا مقاومت ما نیز یکسان است؛ از کربلا تا شلمچه، از شلمچه تا سوریه، از سوریه تا میناب و از میناب تا ظهور مقاومت ما ادامه خواهد داشت.»

بیعت با رهبری، از شالیزار تا سنگر دفاع

حاج صادق در بخش دیگری از این گفت‌وگو ، با تأکید بر بیعت خود با مقام معظم رهبری امام سید مجتبی خامنه ای و نیروهای مسلح جان برکف، با مشت‌های گره‌کرده و چشمانی که از عشق به ولایت، چون ستاره‌ای در شب، می‌درخشد، خاطرنشان کرد: «اینجا در دابودشت، کشاورزانی هستند که با هر دانه برنج، پیمان خود را با نظام، رهبری و ولایت فقیه، محکم‌تر از کوه‌های البرز می‌کنند و با هر خوشه برنج، دشمن را به عقب‌نشینی وادار می‌سازند.»

«من ۳۵ سال است که این زمین را شخم می‌زنم و اگر روزی دشمنان جرأت کنند به این خاک پاک چشم طمع بدوزند، با همین دست‌هایی که در سوریه سنگر ساختم، اسلحه به دست گرفتم و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کردم، به جای داس، تفنگ برمی‌دارم و در کنار نیروهای مسلح این مرز و بوم، تا آخرین قطره خون، چون سدی در برابر طوفان کفر، می‌ایستم و به آنها می‌فهمانم که ایران، مملکت مردان خداست.»

وی با اشاره به نقش استراتژیک کشاورزان در پایداری اقتصادی کشور،افزود: «کشاورزان دابودشتی، نه‌تنها تولیدکنندگان غذای مردم، که مرزبانان اقتصادی این کشور هستند. حضور ما در شالیزارها با پرچم‌های سه‌رنگ ایران، پاسخی کوبنده و دندان‌شکن به دشمنان است که نشان می‌دهد این ملت، در سایه ولایت‌پذیری و اطاعت از فرامین رهبری، هرگز، هرگز تسلیم فشارهای خارجی نمی‌شود و تا ظهور، ایستاده خواهد ماند.»

غروب، بر شالیزار، سایه‌های بلند نی‌ها را چون نیزه‌هایی بر خاک می‌کشد. رشته‌کوه البرز در افق، سرخ‌پوش از خون شهدا می‌شود و پرچم‌های سه‌رنگ ایران، در میان نی‌ها، همچون علم‌هایی در دستان سپاه اسلام، در حال رقص هستند. حاج صادق، پیرمرد ۷۲ ساله، در کنار پرچم‌هایی که به یاد کودکان میناب نصب کرده، می‌ایستد و قامت خمیده‌اش را، در برابر عظمت شهدا، راست می‌کند و چشمانش، چون ابری در بهار، خیس است و دستانش بر سینه، در سوگ تمام کودکانی که در میناب، بی‌گناه، به آسمان پر کشیدند.

او خوشه‌ای برنج را به آسمان می‌گیرد و با کلامی که چون شمشیری برنده، بر پیکر استکبار فرود می‌آید، می‌گوید: «این برنج، امانتی از شالیزارهای دابودشت به سفره مردم ایران است؛ برنجی که با اشک کودکان میناب قد کشیده و با خون دل مادران آنها، آبیاری شده است. ماکان نصیری، آن کودک ۱۲ ساله بی‌نشانی که تنها یک لنگه‌کفش از او به یادگار ماند، امروز با هزاران خوشه برنجی که در دابودشت قد کشیده، نامش جاودانه شده است. آمریکای جنایتکار فکر می‌کرد با کشتن این کودکان، مقاومت را می‌شکند؛ امّا نمی‌دانست که هر قطره اشکی که بر این خاک ریخته شد، برنجی بار آورد که تا ابد، یادآور مظلومیت و ایستادگی است و هر خوشه، چون شعله‌ای، بر پیکر استکبار، آتش می‌زند.»

سپس رو به پرچم‌های سه‌رنگ ایران می‌کند و با صدایی که تا ملکوت عرش، طنین‌انداز می‌شود، فریاد رسا و کوبنده‌ای سر می‌دهد: «مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل... اللّه‌اکبر... لبیک یا خامنه‌ای...» صدای او در میان شالیزارهای دابودشت آمل، چون رعدی که آسمان را می‌شکافد، طنین‌انداز می‌شود و نی‌ها، گویی در پاسخ، با وزش باد، سر تعظیم فرود می‌آورند و پرچم‌ها، افتخارآمیزتر از همیشه، در اهتزاز می‌ایستند. برنج دابودشت آمل، امسال بوی دیگری می‌دهد؛ بوی اشک، بوی خون، بوی مقاومت، بوی همبستگی با خون شهدایی که از کربلا تا شلمچه، از شلمچه تا سوریه و از سوریه تا میناب، برای سربلندی این نظام اسلامی، چون ستارگانی در تاریخ، درخشیدند و این، روایت حاج صادق؛ کشاورز رزمنده ۷۲ ساله دابودشتی است، سرباز ولایت و دشمن‌شکنی که با هر دانه برنج، بیعت خود را با رهبر و نظام، جاودانه می‌کند و به آمریکای جنایتکار، با قاطعیت تمام، می‌فهماند که «ما تا ظهور، ایستاده‌ایم و هرگز، هرگز تسلیم نمی‌شویم.»

گزارش: امید رنجبر عمرانی