گزارش: امید رنجبر عمرانی

شب، ردای سیاه سوگ را بر شانه‌های شهر انداخته بود و کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی آمل، در هفتمین شب محرم، میزبان روضه‌ای بودند که نه با زبان، که با دست‌ها روایت می‌شد. «محفل دست‌های آسمانی» امشب شهادت مظلومانه رهبر را به قتلگاه امام حسین(ع) پیوند زد و کودکان شهید دبستان شجره طیبه میناب را در آغوش خونین رقیه(س) به سوگ نشست.

از پشت دیوارهای کاهگلی خانه‌ای کهنسال در بافت تاریخی شهر، نور شمعی لرزان و زردفام بر سنگفرش کوچه می‌تابید. نه نوای «یا حسین»، نه آهنگ سینه‌زنی و نه زمزمه سنج و دمام ها به گوش می‌رسید. تنها صدایی که در آن لحظات ملکوتی جاری بود، هق‌هق میهمانانی بود که مات و مبهوت، نظاره‌گر اجرایی بودند که در آن، سکوت، خود به رساترین زبان عاشورا بدل شده بود.

حلقه‌ای از دختران نوجوان ناشنوا، با روسری‌های سیاه و چهره‌هایی که معصومیت و ماتم در آن‌ها در هم تنیده بود، گرد شمع‌های فروزان نشسته بودند. در مرکز این حلقه، شمعی بلندقامت می‌سوخت؛ گویی ستونی از نور که آسمان و زمین را به هم می‌دوخت و سایه دست‌هایشان را بر دیوارهای گلی به رقص درمی‌آورد. این حلقه، استعاره‌ای از کاروان بی‌انتهای عشق بود؛ کاروانی که حرکتش را از کربلای سال ۶۱ هجری آغاز کرده و اینک، پس از عبور از قرن‌ها، در کوچه‌پس‌کوچه‌های آمل پهلو گرفته بود.

یک تاریخ، دو جغرافیا

دختری از میان حلقه برخاست؛ قامتی نحیف اما روحی سرشار از حماسه داشت. دستانش را مشت کرد، بر سینه کوبید و سپس انگشت اشاره را به سوی قلبش نشانه گرفت. این حرکت در زبان اشاره به این معنی می باشد که درد، درست از همین جاست. آن‌گاه دو قاب تصویر از زیر قرآن بیرون کشید و در برابر نگاه‌های خیره حاضران بالا برد.

در قاب نخست، نقاشی قتلگاه امام حسین(ع) بود؛ پیکری که آماج تیرهای دشمنان قرار گرفته، خیمه‌هایی که در افق می‌سوختند و آسمانی که از این همه مظلومیت، خون می‌گریست. در قاب دوم، تصویری از بیت رهبر شهید؛ در میان دود و آتش، زیر بارانی از موشک و بمب نقش بسته بود. دو تصویر، دو جغرافیا، اما یک روایت واحد از مظلومیت و ایستادگی را به تصویر می کشیدند.

دختر نوجوان این دو قاب را به یکدیگر چسباند و با انگشت، خطی ممتد میانشان کشید. این خط، نه مرز میان دو تصویر، که پل پیوندی میان دو برهه از تاریخ بود. سپس دستانش را به آسمان برد و با باز و بسته کردن انگشتان، ریزش بی‌امان موشک‌ها را به تصویر کشید. رابط ناشنوایان، در حالی که بغض مجال سخن گفتن را از او می‌ربود، چنین ترجمه کرد: «می‌گوید: همان تیرهایی که بر پیکر امام حسین(ع) نشست، امروز از آسمان بر پیکر رهبر عزیزمان بارید. شمری که در کربلا بود، امروز همان دشمن صهیونیستی و آمریکایی است که رهبرمان را موشک‌باران کرد. فرقی میان این دو قتلگاه نیست؛ هر دو عاشورا، هر دو شهادت و هر دو آغاز راهی جاودانه است.»

سپس دخترک دست بر چشمانش گذاشت و آرام به پایین کشید؛ در آن دم، هیچ چشمی در مجلس خشک نماند. مردان سر به زیر افکندند، زنان گوشه چادر را به دندان گزیدند و کودکان، بی‌آنکه شاید درک کنند چه می‌گذرد، قطرات اشک را بر گونه‌های معصومشان احساس کردند.

از تیر سه‌شعبه حرمله تا موشک‌های حرمله‌های زمانه

چراغ‌ها خاموش شد و تنها نور شمع‌ها ماند و صحنه‌ای که پیش رو گشوده می‌شد. دختران ناشنوا پارچه‌ای بلند و سرخفام که نماد خون می باشد را از میان خود گشودند و در این دریای سرخ، کوچک‌ترین عضو گروه، که گویی تمام غم جهان را در چشمانش جمع داشت، به آرامی خوابید. او در این لحظه، رقیه(س) بود؛ همان دختر سه‌ساله‌ای که در خرابه شام، بی‌تاب آغوش پدر، سر بر بالین سرد خاک نهاده بود و چشم به راه بازگشت بابا، لحظه‌شماری می‌کرد.

در همین هنگام، دو تن از دختران دیگر، با دستانی که آشکارا می‌لرزید، تصاویر کودکان شهید دبستان شجره طیبه میناب را بر فراز پیکر خفته رقیه(س) بالا بردند. کودکانی که در روز حادثه، با کیف‌های مدرسه و دفترهای ناتمام مشق، در میان آتش و دود مظلومانه پرپر شده بودند.

رقیه(س) از جای برخاست؛ نگاهی به تصاویر دوخت، دستان کوچکش را به سوی آن‌ها دراز کرد، اما فاصله میان خرابه شام و قتلگاه کربلا همانقدر جانسوز بود. او نتوانست کودکان میناب را در آغوش بکشد، همان‌گونه که بابایش را را نتوانست در آغوش بگیرد.

رابط ناشنوایان، در میان گریه، چنین ترجمه کرد: «اینان می‌گویند: حرمله دیروز، گلوی علی اصغر(س) را با تیر سه‌شعبه درید. حرمله‌های امروز یعنی آمریکای خبیث و رژیم کودک‌کش صهیونیستی که پیکر کودکان معصوم مدرسه شجره طیبه میناب را با موشک و بمب متلاشی کردند. مگر فرقی هست؟ همان جنایت، همان بی‌رحمی و همان دشمنی ریشه‌دار با خاندان پیامبر است. فقط سلاح‌ها عوض شده است؛ دیروز تیر سه‌شعبه بود، امروز موشک هدایت‌شونده است. دیروز حرمله بود، امروز آمریکا خبیث و رژیم کودک کش صهیونیستی است و این، یعنی تاریخ، هرگز از مظلومیت و جنایت خالی نبوده و نیست.»

در این لحظه، ناله‌ای جمعی از حاضران برخاست. مادران، فرزندانشان را محکم‌تر به سینه فشردند؛ پیرمردان با گوشه پیراهن، اشک‌ها را از چهره‌های چروکیده زدودند و کودکانی که شاید برای نخستین بار طعم غم را با تمام وجود می‌چشیدند.

پیمانی از جنس «انا من حسین» در قرن بیست‌ویکم

پس از این اجرای تکان‌دهنده، نوبت به بخش پیمان و عهد رسید. تصویر رهبر شهید، در کنار پرچم سرخ «یا حسین(ع)» بر دیوار نصب شد و دختران ناشنوا صفی از عزم و ایمان تشکیل دادند. هر یک، به نوبت پیش می‌آمد؛ دست راست را بر قلب می‌گذاشت، سپس به سوی تصویر رهبر دراز می‌کرد و در نهایت، مشت‌های گره‌خورده را به نشانه ایستادگی و پایداری بالا می‌برد. این حرکت، ترجمه بی‌صدای «لبیک یا حسین» و «لبیک یا خامنه‌ای» بود؛ پاسخی روشن به ندای تاریخ‌ساز «هل من ناصر ینصرنی» که از کربلا برخاسته و امروز، در دستان این دختران خاموش، جانی دوباره گرفته بود.

مربی گروه که سال‌هاست با جامعه ناشنوایان همدل و همراه است، با چشمانی که از اشک می‌درخشید، به ما گفت: «این دختران، اگرچه گوش‌هایشان از شنیدن و زبان شان از سخن گفتن محروم است، اما دل‌هایشان از هر شنونده‌ای شنواتر و زبان شان رساتر است. شهادت رهبر برای آنان یک خبر ساده نبود؛ زخمی عمیق بر پیکر امت بود، ماتمی جانکاه بر دل‌هایی که به عشق او می‌تپید. وقتی با دست‌هایشان می‌گویند حسین تیرباران و رهبر مهربان شان موشک‌باران شد، دارند یک حقیقت بزرگ را فریاد می‌زنند: جبهه حق و باطل تمام‌نشدنی است. دشمن دیروز با شمشیر و نیزه آمد، امروز با تحریم و موشک آمده است. اما جنس نبرد، ذره‌ای تغییر نکرده است. اینان وارثان حقیقی عاشورا هستند و امشب، با این مراسم، به جهان اعلام کردند که راه مبارزه و مقاومت، هر چند در سکوت محض، ادامه دارد.»

فرجامی که خود، دیباچه‌ای دیگر است

مراسم به ایستگاه پایانی خود نزدیک می‌شد. دختران ناشنوا و کم توان گفتاری، شمع‌هایشان را دوباره روشن کردند و صفی منظم و محزون تشکیل دادند. آن‌ها به حیاط خانه رفتند؛ زیر آسمان پرستاره آمل که آن شب، خود تماشاگر خاموش این شکوه بی‌صدای عاشورایی بود. شمع‌ها را رو به قبله گرفتند، دست‌ها را به آسمان بلند کردند و ذکر پایانی مجلس را با حرکات هماهنگ انگشتان، چنین امضا کردند: سلام بر حسین شهید مظلومی که در خون غلتید... سلام بر رهبر شهید مظلوم مان که موشک‌باران شد... سلام بر بچه‌های مدرسه شجره طیبه میناب... لعنت بر قاتلانشان، از حرمله تا آمریکا خونخوار و رژیم کودک کش صهیونیستی...

و سپس، سکوت دوباره بر کوچه‌ها حاکم شد. اما این سکوت، دیگر آن سکوت پیش از مراسم نبود. این سکوتی آکنده از فریاد بود؛ فریادی که از حنجره‌های خاموش برخاسته بود و ستون‌های عرش را به لرزه درآورده بود. دخترانی که امشب ثابت کردند برای روضه خواندن، برای انقلابی ماندن، برای سر دادن شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»، لزوماً به صدا نیازی نیست. گاهی چند دست آسمانی، با چند اشاره نورانی، کافی است تا عاشورا را از کربلا تا میناب، از قتلگاه  امام حسین(ع) تا قتلگاه رهبر شهیدمان، بی‌انقطاع، جاودانه و خروشان روایت کند.

اینجا آمل بود، کوچه‌پس‌کوچه‌هایش و محفل دست‌های آسمانی اش که امشب، قلب تاریخ را لرزاند.

گزارش: امید رنجبر عمرانی