مازندران پیرترین استان کشور شد؛ تیتری که باید لرزه بر تن مسئولان بیندازد. استانی که روزی قطب تولید و حیات بود، حالا به سرای سالمندی بزرگی تبدیل شده است؛ جایی که وقتی فرصت‌ها بمیرند، جوانی کوچ می‌کند و تنها خاطرات باقی می‌مانند.

کمال آنلاین : مازندران، دیار سبز ایران، این روزها حال و هوای متفاوتی دارد. اگر روزگاری صدای هیاهوی کودکان در میان شالیزارها و خنده‌های جوانان در کناره‌ی ساحل، موسیقی متن این استان بود، امروز طنینِ سکوتی سنگین در جای‌جای آن شنیده می‌شود.

مازندران پیرترین استان کشور شد؛ تیتری که باید لرزه بر تن مسئولان بیندازد. استانی که روزی قطب تولید و حیات بود، حالا به سرای سالمندی بزرگی تبدیل شده است؛ جایی که وقتی فرصت‌ها بمیرند، جوانی کوچ می‌کند و تنها خاطرات باقی می‌مانند.

در این پهنه‌ی سبز، انگار زمان ایستاده است. جوانان مسافرند و پیران، ساکنِ همیشگی ساحل. کوچه‌ها بوی تنهایی می‌دهند؛ جوان‌ها رفته‌اند تا نان را در غربت بیابند و حالا پدران و مادرانی مانده‌اند که چشمانشان به جاده خشک شده است. آن‌ها با هر طلوع، به انتظار خبری از مسافرانشان هستند و گوششان به صدای موج‌هایی است که خاطرات دور را به ساحل می‌آورند. این، غم‌انگیزترین پاییزِ بهشت است.

خزر، پیرترین رفیق مازنی‌هاست.

این روزها اگر لب ساحل بروی، بیشتر از صدف، ردِ پای عصا بر ماسه‌های نمناک می‌بینی. برای پیرمردی که عمری را با صیادی گذرانده یا پیرزنی که جوانی‌اش را در گل‌ولای شالیزار جا گذاشته، دریا دیگر فقط یک منبع رزق نیست؛ دریا مخزن اسرار است. اینجا خزر، تنها کسی است که پای درد‌دل‌های سالخوردگان می‌نشیند و با هر جزر و مد، غبار از خاطرات خاک‌گرفته‌ی آن‌ها می‌شوید.
این بحران سپید در قلب سبز شمال، فراتر از یک آمار جمعیتی است؛ این یک تغییر هویت عمیق است. وقتی نیروی کار جوان کوچ می‌کند، فرهنگ بومی کم‌رنگ می‌شود و خانه‌های باصفای گلی، به سکوتِ مطلق فرو می‌روند. حالا خزر، این شاهد کهن، تنها همدم کسانی شده که جوانی‌شان را پای تماشای موج‌هایش گذاشته‌اند و با هر پس‌روی آب، حسرت‌هایشان را مرور می‌کنند. باید پرسید: آیا مازندران در آینده فقط موزه‌ای از خاطرات پیرمردان و پیرزنانی خواهد بود که تنها همدمشان زمزمه‌ی دریاست؟ یا راهی برای بازگشت زندگی و نشاط به این ساحلِ خسته وجود دارد؟