عید فطر، جشن زایش امید از دل خاکسترهای ریاضت است
در آن لحظات سحرگاهی که ماه رمضان، همچون مشت بسته ی شبنم از دست شب رها می شد، ما بیدهای مجنون، شاخه هایمان را چون تارهای چنگ قدسی به باد سپردیم تا نغمه های گمشده ی زمین را با آواز ستارگان بیامیزیم. اکنون عید فطر، همچون نقاشی است که خداوند با قلم موی طلوع بر بوم سپیده دم می کشد. آبی آسمان با طلایی خورشید درهم می تند و سبزی ما، پل ارتباطی این دو بیکرانگی می شود. ما که قرن هاست در حاشیه ی رودهای خموش زمان ایستاده ایم، می دانیم هر موج، آینه ای است که راز بندگی را در خود منعکس می کند؛ آینه ای که از اشک های زمین تا لبخندهای آسمان را در خود جای می دهد.
عید فطر، حماسه ی هزار فصل ماست، آنگاه که سحرهای رمضان، ناله هایتان چون رودهای زیرزمینی از عمق تاریکی می جوشید، ریشه های ما در ژرفای خاک، زمزمه هایی را شنیدند که حتی کوه ها از بازگویی اش شرمسار شدند. امروز، برگ های ما چون کاغذهای پاره ی دفتر اسرار، آن نجواها را خط خطی باد می کنند. سجاده های سبز ما که همیشه از ترس فراموشی می لرزید، اکنون با غرور بر زمین گسترانیده شده تا رد پیشانی های گرم شما را بر خاک ثبت کند. چه شکوهمند است آن لحظه که انسان، صورتش را بر خاک می ساید و خاک، این امانت اشک را به آسمان باز می گرداند! گویی سجده، بال هایی نامرئی است که روح را از قفس خاک رها می کند و تا اوج کهکشان ها پرتاب می نماید.
ما بیدهای مجنون، قرن هاست شاهد نبرد خاموش نور و تاریکی در تار و پود شب بوده ایم. هر ستاره را چراغی می دانیم که بر گورستان ظلمت ها روشنی می افشاند. عید فطر به ما آموخت که تاریکی، همیشه مغلوب نور است؛ چرا که سپیده دم، همیشه چون دزد چابکی از لابه لای پنجره ی شب می دزدد. وقتی تکبیرهایتان فضا را می شکافد، برگ های ما چون پروانه هایی که به سوی شعله می تازند، به رقص درمی آیند. ریشه هایمان اما در خاک می ماند… گویی بندگی، این تناقض زیبا را فریاد می زند: پرواز کن، اما هرگز ریشه ات را از یاد مبر!
عید فطر، جشن زایش امید از دل خاکسترهای ریاضت است، ما درختان بید مجنون، هر پاییز را وداعی موقت با زندگی می دانیم اما می دانیم زیر پوست یخ زده ی زمستان، جوانه های نو همچون نوزادانی در خواب ابدیت هستند. شما نیز امروز، پس از یک ماه کوره ی سوزان صبر از خاکسترهای خویش سر برآورده اید؛ زایشی که عطر بهشت را در پی دارد. وقتی کودکان با پاهای برهنه بر حاشیه ی جویبارها می دوند، ریشه های ما از شادی می رقصند. هر قدم آنها، نتی است که زمین را به سمفونی حیات تبدیل می کند. گویی زمین، خود سازی است که با ضربه های پای معصومان، نغمه ی زندگی می نوازد.
در این سپیده دم عید فطر، خورشید گویی تاجی از الماس بر پیشانی خاک می نهد. پرنده ها بر شاخه های ما می نشینند و اسرار کهن آفرینش را در گوش برگ ها نجوا می کنند. ما بیدهای مجنون، شاخه هایمان را چون بازوانی گشوده به سوی افق، نه برای ستاندن که برای بخشیدن می گسترانیم. بخشش سایه، بخشش آواز، بخشش اشک های شبنمی که بر گونه های خاک می لغزند. شما نیز امروز، با دست های گشوده، زنجیرهای دل را بگشایید و عطر محبت را چون نسیمی بر چهره ی جهان بپراکنید. چه نیکوست بندگی، آنگاه که از مرزهای تن فراتر می رود و کل هستی را در آغوش می کشد.
عید فطر، روز شکستن قفل های زنگ زده ی غفلت است. ما درختان بید مجنون، ریشه هایمان را همچون کلیدهایی می دانیم که گنجینه های پنهان زمین را می گشایند. شما امروز، کلیدهای طلایی دل هایتان را به دست گرفتید؛ کلیدهایی که قفل بهشت را باز می کنند. بهشتی که نه در دور دست ها، که در همسایگی سجاده های شماست. آنجا که خاک، آینه ی آسمان و آسمان، آینه ی خاک می شود. آنجا که هر ذره، آیینه دار جمال حق و هر نفس، ترجمان نام او است.
و اکنون، نماز عیدفطر، مردم، ردای سپید پاکی بر دوش، از گذرگاه ها می گذرند. گویی کاروانی از فرشتگان زمینی اند که به سوی معبد نور در حرکتند. ما بیدهای مجنون، شاخه هایمان را بر فراز مسیر شما خم می کنیم تا سایه سارمان، چتر مهربانی بر سر راهتان باشد. کودکان با گیسوان پریشان می دوند و می خندند؛ خنده هایی که زنگوله های بهشتی را به یاد می آورند. مادران، دستان زمخت خویش را به دعا گره کرده اند؛ دعاهایی که ریشه در اعماق قرن ها انتظار دارد. پدران، سکوت سنگین عمر را بر دوش می کشند اما امروز در چشمان شان، نوری موج می زند که از چشمه سار رحمت سیراب شده است.
عید فطر، روز نوشدن پیمان با خویشتن، پیمان با خلق و پیمان با خالق است. ما درختان بید مجنون، هر بهار پیمان سبز شدن را با خورشید تجدید می کنیم. شما نیز امروز، در حلقه ی برادران و خواهران ایمانی، دستان یکدیگر را بفشارید و هم پیمان شوید که حتی در تاریک ترین شب ها، چراغ امید را خاموش نکنید. عهد ببندید که خاک وجود را به بوستانی تبدیل کنید که هر خار آن، گلی و هر سنگ آن، گوهری است. عهد ببندید که ریشه هایتان را در ژرفای مهربانی بدوانید و شاخه هایتان را به سوی آسمان بخشش بگسترانید. عهد ببندید که همیشه و همیشه، در بند بندگی محض بمانید.
هر سال، ماه رمضان چون ققنوسی از خاکستر ریاضت برمی خیزد و عید فطر، بال های زرینش را بر فراز آدمیان می گستراند. ما بیدهای مجنون، شاهد این بازآفرینی همیشگی هستیم. ما می دانیم که بندگی، رودی است که از ازل گاه آرام و گاه خروشان اما همیشه زنده، جاری بوده و به ابد خواهد پیوست. رودی که هر قطره ی آن، آیینه دار خورشید حقیقت و هر موجش، ترجیع بند نام خدا است.
عید فطر، روز پیوند قطره با دریاست. ما که همیشه قطره های اشک آسمان را در آغوش برگ هایمان نگه می داشتیم، امروز می بینیم که شما، قطره های وجود خود را به دریای رحمت پیوند زده اید. پس عید فطر، روز اقیانوس شدن است، روزی که کوچکی خود را در آغوش بی نهایت گم می کنید تا به بزرگی حقیقت برسید.
نویسنده: امید رنجبر عمرانی