ایستگاه آخر
12 اسفند 1394 ، دیدگاه 0

 

کمال نیوز: گاهی دلت می خواهد هوای تازه استشمام کنی ،فضایی را جستجو کنی که ساده باشد ،متفاوت از هوای دور و برت ،گاهی اوقات روحت آزرده می شود و هیچ چیز نمی تواند آرامت کند ،چشم باز می کنی خسته می شوی از تکرار اتفاقات دور و برت،ساده فکر می کنی و در تکاپوی آنی، مکانی پیدا کنی که در آغوشت بگیرد ، جایی پر از آرامش و خاطره ای امن و فقط کافیست پوتین هایت را با عشق گره بزنی و قمقه ات را سرشار از محبت کنی و کوله بارت را از کینه و کدورت خالی و با انسانهایی هم گام شوی که تو را به هوایی می برند که بوی خدا می دهد ،آری آنجا شاهراه نورانی راهیان نور تو را به خود دعوت می کند میان حماسه های جاوید، دلدادگی هایی که می توانی به آن افتخار کرد.
و حالا راهی شدیم  به جاده و سمت روز های خاطره، مدام به گم شدن وسط ابهت آن روز ها فکر می کردم .
ورسیدن به خرمشهر و ایستگاه دلداگی
چقدر توی این همه عشق و شور گم شده بودم .سمت راهیان نور .
من سربازی مسلح با کاغذ و خودکار ام و حالا کنار خودم این همه حرف را مرور می کنم ، لحظات عاشق شدن به پروردگار میان خیابان های خرمشهر ، وسط کوچه های بمباران آبادان ، گاهی نیز وسط میدان مین ، بدون دست.
به قبل آمدنم که قرار بود راهی شوم، سمت هشت سالگی های پر درد ، سمت غصه های یک مرد ، اینجا  وسط آرامش طوفانی اروند چشم هایم خیس شده است ،.
چقدر حرف نگفته برای لحظه های شیمیایی شدن دارم ، چقدر حرف نگقته برای بغض های یک مادر ، چقدر حرف نگفته برای چذابه ،.
چقدر حرف نگفته برای ولفجر های چشمهای منتظر ،وبرای روزهای مبادا ،
وقتی که اینجایم وسط هویزه چقدر حرف نگفته شبیک میکنم  توی دلم ، که بغضم می ترکد .
حالا راهی شدیم ، سمت جزیره ی مجنون ،  و لیلایمان چقدر تنها ماند ، بعد از نیامدن آن همه مسافرآسمان ،.
ما آمده ایم ، آمده ایم تا تمام آرزوهای شما را از وسط این سرزمین نور به نظاره بنشینیم .
ما آمده ایم تا نگاه کنیم و درس بگیریم ، از یادمان های شهدا از گمنامی واژه ها یی زیر خاک های فکه
از از فكه‌، چه‌ مي‌توان‌ با خود داشت‌ جز پلاكي‌ سوراخ‌ شده‌ بر سينه‌ از تركش‌؟
و هر كه‌ آرزو مي‌كرد چونان‌ مادرش‌ مفقود بماند، پيكري‌ از او باز نيامد و گمنام‌ خفت‌ بگذار از فکه بگویم از روایت این همه فتح تا پیروزی.

چقدر کبوتران خونین بال به آسمان برگشتند .
ما آمده ایم ، راهی شدیم سمت نور ، و چقدر اينجا بوي حنجره هاي سوخته مي آيد و چقدر دستها تشنه وفايند...
اینجا طلائیه است ، سمت ان همه افتخار که طلائیه ها را ساختند، صدای مرا از کنار یک نسل ایستادگی می شنوید .
آری شلمچه آسمان است حتی عطر جاودانگی اش را می توانی در امتداد سطرهای که با نام شلمچه جان می گیرد حس کنی آری سرشار از ستاره های سرخ، مواج از موجهای عاشقی...
ما آمده ایم ، راهی شدیم سمت نور، دوکوهه؛ سجده گاهي به وسعت آسمان
سمت راهیان نور .، سمت این همه معجزه ، سمت سبزترین سربندهای یا زهرا وسط عملیات کربلای 5 ، سمت گم شدن آلاله های عاشق وسط طوفان خصم و کینه ، ما آمده ایم راهی شویم تا بایستیم و به آسمان پل بزنیم ، اینجا ایستگاه بهشت است.
سید محمدرضا میری

دیدگاه خودتان را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

             

دیدگاه   0