گفتگو با غسالان بهشت امامزاده عبدالله آمل:
1 اردیبهشت 1395 ، دیدگاه 0
از زنده ها بیشتر می ترسم / فقیر و غنی فرقی برای ما ندارد

مدتها پیش فکر سفر یک روزه به شهر سنگی و گفتگو با زن و شوهری که آدمها را در ایستگاه آخر پس از مرگ، شستشو و پوشاندن خلعت آخرتی برای سفری بی بازگشت آماده می کنند، تمام ذهنم را مشغول خودش ساخته بود به همین خاطر تو یک روز سرد و طوفانی که قطره های باران با چه سرعتی خودشان را به شیشه ماشین می کوبیدند دلم را به دریا زدم و با ماشین خطی از دفتر کار به سمت بهشت امامزاده عبدا… به راه افتادم. نه کیلومتر راه پیش رویم بود و سوالات بیشماری که تعدادش از دستم در رفته بود. ثانیه ها به سرعت می گذشتند که تابلوهای ورودی روستاها مرا به خود آورد و تازه فهمیدم که درازون، هلومسر و اسکو محله را رد کردم و به آرامستان امامزاده عبدا… رسیدم. شهری که صدایی جز سکوت از آن به گوش نمی رسید. در مجاورت آدم هایی که سالها در کنارمان زندگی کردند و امروز زیر خروارها خاک خوابیدند و دست شان از دنیا کوتاه است.

اینجا ایستگاه آخر است، برای اولین بار بود که پایم را داخل غسالخانه می گذاشتم. گام هایم آرام و آهسته و دروغ نگویم همراه با ترس بود، ترسی ناشی از نقل و قولهایی که از دیگران و در طی سال های بی خبری، آنهم ندانسته به من رسیده بود که شاید بگویم لحظه ای احساس کردم داشتم سنگ کوب می کردم ولی باید برای همیشه از شر این ترس لعنتی خلاص می شدم. بوی تند کافور مشامت را می نوازد و اشکت بی اختیار سرازیر می گردد. با صدای بسم ا… کاور باز می شود و صدای صلوات و ذکر مبارک یا ابوالفضل و یا زهرا میهمان گوش هایم می شود. باز عزیزی را روی سنگ غسالخانه گذاشتند و مرده شور که برایش فرقی نمی کند پولدار باشی یا فقیر، پیر باشی یا جوان، رویش آب می ریزد و میان گریه و شیون صاحبان عزا راهی سفرش می کند.

غروب است باید به خانه رفت و زندگی کرد. همان جایی که زنده ها حتی یک درصد هم به مردن شان فکر نمی کردند. شاید برای خیلی ها اینجا آخر دنیا باشد. برای آنهایی که عمرشان به پایان رسیده و دیگر حتی نفس هم نمی کشند. اما من به دیدن خورشید فردا و شروع یک روز کاری دیگر در دفتر نشریه صبح آمل جهت چاپ و انتشار این مصاحبه خواندنی با حسین بادپر مردی آرام و مهربان که پشت دیوار سکوتش حرفهای ناگفته بسیاری از جنس درد را برایم بازگو کرد می خواهم نفس بکشم که اینک شما و این گفتگوی ویژه:

h04-1

حسین بادپر هستم، سال ۱۳۴۰ در روستای شهنه کلای دشت سر و میان خانواده ای کارگر به دنیا آمدم. پدرم غلامعلی و مادرم خورشید آذری هر دو از طبقه زحمتکش کارگری بودند که با تلاش شبانه روزی و نان حلال ما را بزرگ کردند و از آنجائیکه توان مالی خوبی نداشتند من نتوانستم به مدرسه بروم و از نعمت سواد محروم شدم ولی در حال حاضر با کمک بچه های عزیزم می توانم اسم خودم را بنویسم.

از ابتدا شغلم بنایی بود

قبل از ورود به مجموعه بزرگ شهرداری بنا بودم و پس از آن سال ۱۳۷۱ در شهرداری به عنوان پاکبان«رفتگر» مشغول به کار شدم و تا سال ۸۰ به این کار ادامه دادم. سیزدهمین روز از فروردین ۱۳۸۱ به عنوان سرایدار به آرامستان«بهشت امامزاده عبدا…» آمدم و تقریبا ۱۵ سالی می شود که در اینجا ماندم.

روزهای اول، جسد را تحویل می گرفتم

روزهای نخست شروع کارم در سردخانه فقط جنازه ها را تحویل و پس از مراحل قانونی شستشو و کفن کردن، تحویل خانواده های شان می دادم تا اینکه به مرور زمان درگیر شستشوی مرده هم شدم.

اولین بار که جنازه شستم

سال ۶۱ همزمان با افتتاح بهشت امامزاده عبدا… غسالخانه این مکان نیز به بهره برداری رسید. به آقای میرزاد، مدیر وقت پیشنهاد دادم که دوست دارم در غسالخانه میت را بشویم که ایشان هم موافقت کردند و من با جدیت و علاقه فراوان شروع به این کار کردم و اولین جنازه ای هم که شستم یک تصادفی از روستاهای همجوار بود که واقعا با دیدن بدن مجروحش تحت تاثیر قرار گرفتم و ناراحت شدم.

مرده ترس ندارد

شاید بعضی ها پیش خودشان فکر کنند که چون بنده مشغول به این کار هستم و از آنجائیکه هر روز با مرده ها در تماسم این حرف را می زنم ولی خداییش مرده ها ترس ندارند و از زنده ها باید ترسید. مرده جسم خالی است و روح از بدنش رفته است، زنده ها در هر حال با اختیار یا بی اختیار تن به کارهایی می دهند که حتی بعدها خودشان نیز پشیمان می شوند.

ای کاش می دانستیم مرگ چقدر به ما نزدیک است

مرگ از پیراهن به آدم نزدیکتر است و در هر حال باید آماده رفتن و ترک دلبستگی های دنیوی بود و اگر آدمها می دانستند که مرگ چقدر به آنها نزدیک است حتی لحظه ای از آن غافل نمی شدند.

هنوز خانه ندارم

زندگی من در همین خانه سرایداری است و هنوز خانه ای از خود ندارم و نمی خواهم داشته باشم. چون می بینم مرده ها با تمام ثروت و کاخ های آنچنانی، هیچ چیز را با خودشان نمی برند و با یک حادثه کوچک تسلیم مرگ می شوند.

بعد از این همه سال شستن جنازه جوان دردآور است

هر کاری برای خودش سختی دارد ولی سختی کار ما زمانی است که جنازه جوان ها یا بچه های کوچک را می بینیم خصوصا تصادفی هایی که حتی قابل به شستن و غسل دادن نیستند و باید آنها را تیمم کنیم که با دیدن این جنازه ها خود به خود حال ما هم بد می شود.

وظیفه‌مان حساس است

ما غسال‌ها با همه جور صحنه‌ای مواجه می‌شویم، سوخته‌ای‌ها و سردخانه‌ای‌های سیاه شده، تصادفی‌هایی که تکه پاره شده‌اند، جنازه‌های بخیه خورده‌ای که از پزشک قانونی می‌آیند، جنازه‌هایی که دیر کشف شده‌اند و بوی تعفن از آنها بلند می‌شود، مرده‌هایی که دیگران حتی حاضر نیستند ثانیه‌ای نگاهشان کنند و … را مثل جنازه‌های سالم می‌شوییم و برایمان فرقی نمی‌کند با چه صحنه‌ای طرفیم، چرا که می‌دانیم که وظیفه‌مان حساس است.

مواد مخدری هم داریم

حداقل از بین چند جنازه، دو جسد متعلق به معتادین می باشد ولی برای ما فرقی نمی کند که نخواهیم به وظیفه مان خوب عمل کنیم چون این فرد بیمار ندانسته دست به این کار زده است.

وجدان مان نمی گذارد بین مرده ها فرق بگذاریم

مهمترین اصل که باید برای ارائه خدمات بهتر در بهشت امامزاده عبدا…(ع) به آن مجهز بود، صلاح وجدان و حس انساندوستی است که باعث می شود هیچوقت بین مرده گان فرق نگذاری و با این دیدگاه بهتر خدمت کنی چرا که مرده دستش از دنیا کوتاه است.

بهداشت را رعایت می کنم

رعایت بهداشت در غسالخانه بسیار مهم و مکررا این موضوع از سوی مدیریت محترم و مسئولین ذیربط به ما یادآوری می شود خصوصا در استفاده از ماسک، لباس مخصوص، پوشیدن چکمه و گذاشتن دستکش و بعد از شستشوی هر جنازه کل محوطه داخلی نظافت و هفته ای یک بار نیز با اسید ضد عفونی می شود.

واکسن هپاتیت

برای جلوگیری از انتقال بیماری از بعضی از میت هایی که آلوده به ویروس هستند، واکسن هپاتیت را به من و اعضای خانواده ام و کارگران غسالخانه تزریق می کنند.

مردم قدر کار مار را می دانند

برخورد مردم بستگی به نوع شخصیت و درک و فهم آنها از مرگ و دنیای پس از آن دارد. بعضی ها در برخورد با ما بسیار منطقی و با رعایت اخلاق مداری رفتار و از ما تشکر می کنند ولی کنارش هستند افرادی که تا به ما می رسند، با متلک می گویند این آقا مرده شور است و نباید از دستش چیزی بگیرید و حتی از دست دادن با ما هم اکراه دارند.

مرده شور وظیفه اش سنگین است

کسی که مسئولیت بسیار سنگین در قبال جنازه ای دارد که باید با رعایت موازین شرعی و اسلامی و با علم به احکام غسل و کفن میت را شستشو و با خلعت بهشتی«کفن» راهی خانه آخرت نماید که اگر خدای ناکرده در این کار حتی سهوا دچار اشتباه شود نه تنها دِینِ میت را به گردن خود می اندازد بلکه شامل خشم خدا و معصیت هم می شود.

تلاوت ذکر و دعا هنگام شستشوی مرده

هنگام شستن و غسل دادن یک جنازه از خدا می خواهم که رحمتش کند و از سر تقصیراتش بگذرد.

h04-2

اولین بار که جنازه را می شستم ترسیدم

روز اولی که مرده شور در همین بهشت امامزاده عبدا… مشغول شستن جنازه بود کنار دستش ایستادم و با علاقه نگاه کردم تا مراحل کار را یاد بگیرم. همان لحظه ترسیدم، یادم نمی رود وقت شستن میت چطور دستانم می لرزید و فکر نمی کردم که بتوانم خودم هم این کار را انجام بدهم ولی به مرور زمان و با توکل به خدا توانستم بر ترسم فائق شوم.

کار ما ساعت ندارد

ساعت کاری ما مشخص نیست و هر لحظه از شبانه روز در آماده باشیم که جنازه متوفیان را از آمبولانس تحویل و به سردخانه انتقال دهیم.

دمای سردخانه زیر هشت درجه است

نگهداری اجساد در سردخانه نیاز به سرمای زیاد دارد و در اینجا نیز با دمای زیر هشت درجه جنازه ها نگهداری می شوند. البته لازم به ذکر است که این سردخانه هنوز با استانداردهای واقعی مجهز نیست و جنازه حداقل تا سه روز به صورت عادی می ماند و به مرور زمان یخ می زند.

جنازه های مجهول الهویه

جنازه هایی که قابل شناسایی نباشند را نیز در این سردخانه نگهداری و پس از اطمینان از این موضوع که کسی را ندارند، در بهشت امامزاده عبدا… با نوشته ای روی تابلو مبنی بر «گمنام» دفن می شوند.

بارها بالا سر مرده گریه کردم

بسیار پیش آمده که بالا سر مرده گریه کنم خصوصا اینکه متوفی از بستگان نزدیکم باشند.

با ایمان ترس از مرگ را از خودم دور کردم

قطعا تنها چیزی که به آدمی کمک می کند که ترس از مرگ را در خود بکشد داشتن ایمان قوی و وجدان بی طرف می باشد.

بعضی مرده ها، خودشان در شستن شان به ما کمک می کنند

بعضی از مرده ها که چشم به دنیا دارند سنگین ترند و اصلا از روی سنگ تکان نمی خورند و بر عکس مرده هایی که اعمال خوب دارند خودشان در شستن خودشان کمک می کنند و مدام به طرف حوض آب سُر می خورند و مطیعند و انگار خودشان بدنشان را حرکت می دهند و دوست دارند زودتر وارد آن دنیا شوند.

رنگ مرده نشان از حالش می دهد

از چهره بعضی از مرده ها و رنگ صورت شان می شود پی به سبکی یا سنگینی اعمال آنها برد که این نشان از ایمان قوی شان دارد و این مهم را بارها هنگام شستن و غسل متوفی در لبخند روی لب آنها دیدم که انگار دارند با تو حرف می زنند.

حرف زدن با مرده ها

طبیعتا وقت غسل دادن میت زمزمه هایی نیز بر لب داریم مثلا اینکه فلانی توی دنیا که بودی چه کاری انجام دادی الان وضعیتت چگونه است، خدا عاقبتت را به خیر کند و تو را با ائمه اطهار(ع) همنشین نماید.

دوست ندارم بچه هایم کارم را ادامه دهند

با توجه به اینکه این شغل بسیار مقدس و از جهتی هم روزی حلالی می باشد ولی بخاطر بعضی از مسائل خصوصا نگاه و برخورد مردم دوست ندارم فرزندانم کارم را ادامه دهند. سال گذشته به فقیری داخل قبرستان، ۲۰۰۰ تومان پول دادم. هنوز چند قدمی از من دور نشده بود که شخصی به او گفت چرا از دستش پول گرفتی، این مرد مرده شور است که درجا آمد و به من پس داد که همین سوء برداشتها باعث شد من با مرده شور شدن بچه هایم مخالفت کنم.

شغلم را دوست دارم

با همه حرف و حدیثها و نگاه های سنگین بعضی از مردم نسبت به من و خانواده ام ولی این شغل را دوست دارم و حتی یک بار هم نخواستم که عوضش کنم چون دارم کار مفیدی انجام می دهم و حتی در روایات بسیار هم آمده که اگر هر انسانی هفت جنازه را بشوید، بهشت بر او واجب می شود.h04-3

سوغاتی که مرده با خودش می برد

به غیر از کفن و در واقع خلعت بهشتی، مهر و تسبیح و تربت ابی عبدا… الحسین(ع) را نیز همراه میت می گذاریم که همه اینها را خانواده متوفیان تهیه می کنند و در هفت قسمت مخصوص نماز کافور می گذاریم و از سدر هم برای شستن استفاده می کنیم.

تربت امام حسین(ع) بدن مرده را سبک می کند

تربت پاک کربلا را روی پیشانی، دستها و روی قلب متوفی می گذاریم که پس از انجام این کار مرده ای که سنگین بوده بدنش سبک می شود و مطمئنا اینها خاصیت دارد که در روایات و احادیث نسبت به آن سفارش شده است.

چوب درخت بید در زیر بغل میت

این سنت از قدیم بوده و امروز نیز هنگام دفن میت چوب درخت بید را به این دلیل زیر بغل دو طرف دست میت می گذارند که وقتی نکیر و منکر برای سوال و پرسش شب اول قبر می آیند، وقتی امیرالمومنین به دادمان برسد بتوانیم بلند شویم و بنشینیم.

از هیچ چیز نمی ترسم

با توجه به شغلم من اصلا از هیچ چیز «تاریکی، سیاهی و روز و شب» نمی ترسم.

برای سفر آخرت آماده ام

دنیا ارزش ندارد، مرگ قشنگ است و هر روز صبح آن را لمس می کنم و این باعث می شود که دیگر به فکر دروغ گفتن و غرور و تکبر نباشم. محیط غسالخانه آدم را نسبت به دنیا بی قید می کند، به دنیا وابسته نیستم و هر لحظه برای سفر آماده هستم و هیچ دلواپسی هم ندارم.

جای قبر مهم نیست

جایگاه واقعی انسان را اعمالش مشخص می کند نه مکانی که در آن دفن می شود. اینکه ما در حیات مان هر کاری که دوست داریم انجام دهیم و از آنطرف هم انتظار داشته باشیم که زیر پای معصوم یا در گلزار شهدا دفن مان کنند،خواسته ای نامعقول و دور از انتظار است.

خانواده ام از شغلم راضی اند

فرزندان و بقیه اعضای خانواده ام از شغلم راضی اند و سایر فامیل هم با شغل مشکلی ندارند. جو روستا خیلی صمیمی است و ما راحتیم و اقوام و آشناها هم همیشه می‌گویند حلال‌ترین نان را شما در می آورید.

ارادت قلبی به امام حسین دارم

همه امامان و ائمه اطهار(ع) را دوست دارم ولی ارادت خاص قلبی به ارباب بی کفن، آقام امام حسین(ع) دارم و تا به حال هم هر حاجتی داشتم از آن بزرگوار گرفتم.

دلم به دعای صاحبان عزا خوش است

زمانی که جنازه ای را غسل و کفن می کنیم خانواده هایشان من و بچه هایم را دعا می کنند که همان دعا ما را در برابر همه مشکلات بیمه می کند.

خانواده های داغدار ناراحتی شان را سر ما خالی می کنند

مواردی پیش آمده که هنگام شستشو اجساد، بعضی افراد بر اثر فشار روحی یا داغی که به آنها وارد شده با ما دعوا کرده و خود را تخلیه و حتی بدترین حرفها را هم نثارمان  می کنند که ما هم شرایط آنها را درک و تنها سکوت می کنیم.

فقیر و غنی فرقی برای ما ندارند

خلعت آخرت برای همه یکسان و هیچکس نمی تواند حتی یک متر اضافه یا کم با خودش ببرد و همه جنازه هایی که به این سردخانه وارد می شوند نزد ما یکسان و برابر می باشند.

رشوه در شغل ما نیست

شغل ما حلال ترین شغل است و وجدان حکم می کند که کارمان را به بهترین نحو ممکن انجام دهیم و چون پای مدیونی در کار است سعی می کنیم دینی از میت بر گردن ما نباشد تا آنجا که سال گذشته خانواده یکی از متوفیان با پیشنهاد پول بیشتر خواست که ما زودتر کار شستشوی مرده اش را انجام دهیم که قبول نکردیم و برابر با روال قانونی کارش را انجام دادیم.

اندازه قبر برای همه یکسان است

یک و نود متر در هشتاد سانت اندازه قبرهاست که مرده گان پس از غسل و کفن در آن آرام می گیرند.

مراحل شستشوی میت

ابتدا لباس های میت را از تنش خارج سپس قسمت هایی از بدنش را می پوشانم، سه، چهار بار با پارچ بزرگ روی بدنش آب ولرم می ریزم، توی یک پارچ دیگر لیف و صابون وجود دارد، بدن میت را با آنها می شویم، بعد سه بار غسل می دهم، یک بار با آب سدر، بار دوم با آب کافور و با آب خالص که به کر وصل باشد و در نهایت هم کفن می کنم.

خانه ام کنار غسالخانه می باشد

با توجه به اینکه خانه ما کنار غسالخانه می باشد ولی خدا را شکر هنوز مشکلی برای ما پیش نیامده و اقوام دور و نزدیک و هم محلی ها به خانه ما رفت و آمد دارند.

حرف آخر

رفتار خوبی با مرده شورها داشته باشند و از آنها فاصله نگیرند.

گفتگو با همسر آقای بادپر

سکینه آقاجانی هستم سال ۱۳۴۱در روستای پاشاکلای دشت سر و میان خانواده ای کشاورز به دنیا آمدم. هیجده سالم بود که با همسرم ازدواج کردم ولی هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی هر دو نفرمان مرده بشوییم.

سالهاست که میت می شویم

از این پانزده سالی که در بهشت امامزاده عبدا… مشغول خدمت می باشم، نه سال است که مرده می شویم. جوانی هایم از اسم مرده می ترسیدم ولی به مرور برایم عادی شد.

برای عروسی که شستم گریه کردم

روزی عروس ۲۲ ساله ای را که به اتفاق شوهرش چند روز مانده به عروسی در تصادفی کشته شده بودند را به غسالخانه آوردند. هنگام تیمم نمی توانستم آرام باشم فقط گریه می کردم و می گفتم خدایا از سر تقصیراتش بگذر و با خانم فاطمه زهرا محشورش بگردان، الهی مادرت بمیرد.

دانشجویی که داوطلب برای مردن شد

روزی دختر دانشجوی ۲۲ ساله ای به همسرم زنگ زد و گفت؛ زمانی که پدربزرگم فوت کرد، او را در حیات منزلمان غسل دادند و همین باعث شد که من بترسم و پس از آن خواب دیدم که خانم شما باید مرا بشوید و کفن کند. پس از مخالفت های فراوان، بالاخره قبول کردم و موقع ظهر این دختر دانشجو آمد و به اتفاق رفتیم داخل غسالخانه او را شستم و زمانی که رفتم به تنش کافور بزنم ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت و روح از بدنم در رفت و دست از کار کشیدم، با خودم فکر می کردم اگر خدای ناکرده بمیرد جواب خانواده اش را چه بدهم. دختر از من خواست طبق خوابی که دیده بود غسلش دهم و من دو بار این کار را انجام دادم.

برای خودم حل بهشت گرفتم

لباس بهشتی را خواهرم از کربلای معلی برایم خرید و به من هدیه داد. آن را دوختم و هر بیست روز هم داخلش می خوابم تا خمس و زکات نگیرد.

بیش از ۵۰۰ جنازه را شستم

در طی این نه سال بیش از ۵۰۰ جنازه شستم و افتخار این را داشتم که بدن مطهر هشتاد مادر شهید را غسل دهم و کفن کنم و خاطره ای که هیچوقت از ذهنم پاک نمی شود جنازه کودک خردسال دو ساله ای بود که در تصادف اتوبوس راهیان نور شهرستان محمودآباد فوت کرد. آن لحظه برایم سخت بود و پس از شستن بدن نازنینش خم شدم و کف پاهایش را بوسیدم.

ما همه مستاجر خداییم

همه ما آدمها مستاجر خداییم و آخر کار ما مرگ است و باید از این دنیا برویم پس چه بهتر که اندوخته ای « نیکی به دیگران و جلب رضایت مردم، رفتار خوش و نداشتن کبر و غرور» نیز از خودمان به جای بگذاریم.

گفتگو ربابه محمدزاده

منبع هفته نامه صبح آمل

www.sobheamol.ir

دیدگاه خودتان را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

             

دیدگاه   0